Eghasr - مرجع نیازمندی ملک در مازندران
Eghasr - مرجع نیازمندی ملک در مازندران

خاطره ای از جمشید جوانشیر (بنیان گذار متل قو) در زندان

روز بردن من به زندان، صبح نزد دادستان بودم و از ایشان سوال کردم فرمایشی ندارند؟ اظهار نمودند خیر! من هم بعد از انجام کارها به منزل برگشته که بعد از صرف ناهار چون کمی خسته بودم به داخل رخت خواب رفته و خوابیدم. در میان خواب متوجه شدم کسی مرا تکان می دهد و دستور می دهد که لباست را بپوش و بیا. من هم حرفی نزده، لباسم را پوشیده، به دنبال آنها سوار جیپ شده و مرا به شهسوار برده و در اتاقی که زندان بود انداختند.

در اتاق عده دیگری هم بودند که با تمام آن ها آشنا بودم. من جمعا سه شب در زندان بودم و شکایتی نداشتم و بیشتر به صحبت بقیه گوش می کردم. بعد از سه روز دادستان محترم انقلاب وقت مرا احظار کرده و فرمودند چون شکایتی که به استناد آنها شما را زندانی کرده اند قابل رسیدگی نیست، شما آزادید ولی از نوشهر از ما خواسته اند که با پرونده شما را به آنجا بفرستیم.

در زندان نوشهر مرا به اتاقی بردند که عده زیادی از سرشناسان نوشهر هم در اتاق بزرگ مجاور آن بودند و چون مرا می شناختند خیلی هم اظهار لطف کرده و می خواستند مرا پهلوی خودشان ببرندکه به عللی قبول نکردم. مدتی با هم صحبت کرده و شام خوردیم و چون به علت بی اطلاعی چیزی برای خواب نیاورده بودم دو عدد پتو گرفته و شب را روی زمین با مهمان نوازی تعدادی کک خواب و بیدار گذراندم. البته روز بعد وسایل به من رسید و شرایط بهتر شد. من روزها در ساعات مجاز چند ساعتی در محوطه مشخصی بیرون قدم می زدم. یکی از روزها ضمن قدم زدن خسته شده و روی زمین دراز کشیدم تا کمی خستگی در کنم.

بالای سر من درختی بود که از لای شاخه های آن آسمان آبی خوشرنگ پیدا بود که گاهی ابرهای سفید نازکی از سینه آن عبور می کردند و همه اش به فکر بودم شبیه این منظره را من جایی دیده ام و در همین فکر بودم که بوی بسیار بدی آمد. دقت کردم دیدم سطل بزرگی از آشغال نزدیک من روی زمین افتاده که سه سگ مشغول بهم زدن و خوردن آشغال ها بودند که در نتیجه بوی بد به دماغ می رسید. با کمی دلخوری و ناراحتی به این وضع نگاه کردم و فکر می کردم چرا باید در زندان باشم؟

 

منبع: جوانشیر ارومیه، جمشید (1380). جنگلی مخروبه – ساقی کلایه و متل قو(ص 147-149). تهران سازمان انتشارات گفتمان.

اشتراک گذاری

مطالب مرتبط